loading...

هنری

بازدید : 47
29 فروردين 1400 زمان : 10:36

داستان رازداری و محافظت از اسرار داستان رازداری,رازداری و محافظت از اسرار,رازداری و حافظت از اسرار

داستان رازداری

رازداری و حافظت از اسرار خود و همین طور اسرار دیگران که به صورت امانت در اختیار انسان قرار دارد، یکی از مهمترین و کلیدی‌ترین فضیلت های اخلاقی در بُعد فردی و اجتماعی محسوب می شود. این ویژگی از صفات الهی ریشه گرفته، و سمبل رشد و شخصیت به حساب می آید. در این مطلب دو داستان در مورد رازداری آورده ایم. با ما همراه باشید. داستان رازداری بین دو دوست

در یک روستایی دوردست دو تا دوست زندگی می کردند. نام یکی از آنها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو نفر از بچگی با هم بزرگ شده بودند. به قدری این دو دوست ارتباط خوبی با هم داشتند که نیمی از مردم روستا فکر میکردند که این دو نفر با هم برادرند. هرچند که این دو نفر هیچ شباهتی به هم نداشتند. ولی این حرف مردم روستا نشان از اوج نزدیکی بود که میان این دو نفر وجود داشت. همیشه پیتر و جانسون راز دلشان را به همدیگر میگفتند و برای مشکلاتشان با همدیگر همفکری میکردند و در نهایت یک راه چاره برایش پیدا می کردند. ولی بیشتر وقتها جانسون این رازها را بدون اینکه پیتر بداند با دوستهای دیگرش در بین میگذاشت.

وقتی پیتر متوجه این کار جانسون می شد ناراحت می شد ولی به روی خودش هم نمی آورد. چون آنقدر جانسون رو دوست داشت که حاضر نبود حتی برای یک دقیقه تلخی این رابطه را شاهد باشد. به همین علت احترام جانسون را نگه می داشت و باز هم مانند همیشه با او درد دل می کرد. سالها گذشت و پیتر ازدواج کرد و رفت سراغ زندگی اش، ولی این ارتباط همچنان ادامه داشت و روز به روز بیشتر می شد. یک روز پیتر می خواست برای یک کار بسیار مهم با خانواده اش به شهر برود.

داستان رازداری و محافظت از اسرار

داستان رازداری و محافظت از اسرار داستان رازداری,رازداری و محافظت از اسرار,رازداری و حافظت از اسرار

داستان رازداری

رازداری و حافظت از اسرار خود و همین طور اسرار دیگران که به صورت امانت در اختیار انسان قرار دارد، یکی از مهمترین و کلیدی‌ترین فضیلت های اخلاقی در بُعد فردی و اجتماعی محسوب می شود. این ویژگی از صفات الهی ریشه گرفته، و سمبل رشد و شخصیت به حساب می آید. در این مطلب دو داستان در مورد رازداری آورده ایم. با ما همراه باشید. داستان رازداری بین دو دوست

در یک روستایی دوردست دو تا دوست زندگی می کردند. نام یکی از آنها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو نفر از بچگی با هم بزرگ شده بودند. به قدری این دو دوست ارتباط خوبی با هم داشتند که نیمی از مردم روستا فکر میکردند که این دو نفر با هم برادرند. هرچند که این دو نفر هیچ شباهتی به هم نداشتند. ولی این حرف مردم روستا نشان از اوج نزدیکی بود که میان این دو نفر وجود داشت. همیشه پیتر و جانسون راز دلشان را به همدیگر میگفتند و برای مشکلاتشان با همدیگر همفکری میکردند و در نهایت یک راه چاره برایش پیدا می کردند. ولی بیشتر وقتها جانسون این رازها را بدون اینکه پیتر بداند با دوستهای دیگرش در بین میگذاشت.

وقتی پیتر متوجه این کار جانسون می شد ناراحت می شد ولی به روی خودش هم نمی آورد. چون آنقدر جانسون رو دوست داشت که حاضر نبود حتی برای یک دقیقه تلخی این رابطه را شاهد باشد. به همین علت احترام جانسون را نگه می داشت و باز هم مانند همیشه با او درد دل می کرد. سالها گذشت و پیتر ازدواج کرد و رفت سراغ زندگی اش، ولی این ارتباط همچنان ادامه داشت و روز به روز بیشتر می شد. یک روز پیتر می خواست برای یک کار بسیار مهم با خانواده اش به شهر برود.

داستان رازداری و محافظت از اسرار

نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 26

درباره ما
موضوعات
آمار سایت
  • کل مطالب : 267
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین :
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز :
  • بازدید کننده امروز : 1
  • باردید دیروز :
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز :
  • گوگل دیروز :
  • بازدید هفته :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کلی :
  • <
    پیوندهای روزانه
    آرشیو
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    کدهای اختصاصی